از نون سنگک تا شهادت در راه خدا!!
بروزرسانی شده در: ۲۵ دی ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۴۵
  •  

    نان سنگک گرفته بودیم و می آمدیم طرف خوابگاه.. چندتا سنگ به نان ها چسبیده بود ، مصطفی آنها را جدا کرد و برگشت به سمت نانوایی.

    می گفت بچه که بودم ، یه بار نون سنگک خریده بودم ، سنگ هاشو خوب جدا نکرده بودم ؛ بهش چسبیده بود . خونه که رسیدم بابام سنگها رو جدا کرد داد دستم ، گفت برو بده شاطر!!

    نونواها بابت اینها پول میدن!

     

    (کتاب احمدی روشن از مجموعه ی یادگاران خاطره ۲۶)